جمال یار که تاب نگاه خود دارد
دل چو آینه را در پناه خود دارد
چرا به دست نیارد دل چو آینه را
بتی که تاب رخ همچو ماه خود دارد
نظر به آینه دل به نار چون نکند
بتی که چشم نیاز از نگاه خود دارد
دلم ز ترک نگاهت چه طرف بربندد
که چشم معذرت از بیگناه خود دارد
چه اعتماد به زلف کجت اسیران را
که پیچ و تاب به قصد سپاه خود دارد
چرا به دست نیارد دل پریشان را
تبی که دست به زلف سیاه خود دارد
به همت سر زلفت ز اوج ماه گذشت
سرم که رخصت پابوس شاه خود دارد
ز چاه راه نیندیشد آن که برقصفت
به راه خویش چراغی ز آه خود دارد
شدیم خاک و هنوز آن سوار شاهشکار
غبار خاطری از گرد راه خود دارد
سزد که بر دل مجذوب خود ببخشایی
که اعتراف به عجز و گناه خود دارد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.