گنجور

 
مجذوب تبریزی

تا چند آب حسرتم از چشم تر چکد

خون‌آبه لاله لاله ز داغ جگر چکد

بنمای رخ چو شمع که با صد هزار شوق

پروانه‌وار شعله‌ام از بال و پر چکد

تا غمزه‌ تو در تب و تابم فکنده‌است

از پیکرم به جای عرق نیشتر چکد

در جانم آتشی‌است که پیکان غمزه‌ات

تا در دلم نشسته به روی جگر چکد

گردد دعای صبح تو البته مستجاب

گر نیم قطره اشک تو وقت سحر چکد

گفتم به ضبط گریه خبردار خود شوم

غافل که اشک تنگ‌دلان بی‌خبر چکد

یک شهر را به تهمت خود کرده مبتلا

اشکم ز بس که در طلب در به در چکد

گلزار عیش یاد وطن آب می‌دهد

خون‌آبه‌ای کز آبله ها در سفر چکد

مجذوب راز عشرت گلزار خوش‌تر است

آن جا که خون دیده ما پیش‌تر چکد