گنجور

 
مجذوب تبریزی

گر از گرد علایق دامن همت برافشانی

توانی دست بر شاه و وزیر و کشور افشانی

چو خضر از دست آن ساقی می عشرت به دست آور

که آن دست اگر بر طالع اسکندر افشانی

نشاط شاخ طوبی قوت پرواز می‌خواهد

در آن دم کز غبار تن تو هم بال و پر افشانی

کنی آیینه‌دار دولت بیدار چشمت را

به روی بخت خود آبی گر از چشم تر افشانی

برومندی ز آب دیده باشد نخل طاعت را

اگر کمتر دهی آبش ثمر هم کمتر افشانی

چو دل دادی نباید بی‌خیالش یک نفس بودن

که باید هر نفس جانی به پای دلبر افشانی

صدف‌سان گر گشایی گوش و خاموشی بود کارت

به کام دل توانی در مجالس گوهر افشانی

بگو با مدعی دریادلان اندیشه کی دارند

ز کام خویشتن چون اژدها گر آذر افشانی

به نور اعتقاد خویش همت بسته‌ام مجذوب

که چون خورشید بر فرق جهان دائم زر افشانی