بیا ساقی که سردی میکند دی
تو هم گرمی بکن با آتش می
بیار آن آتشین لعل روان را
که خون را روح سازد در رگ و پی
سخاوت پیشه کن ساقی کز آتش
خلاصی یافت کفر حاتم طی
چرا بیمی نشیند آن که مرگش
جدا هرگز نشد چون سایه از پی
بکش می تا نگردد زهرهات آب
در آن ساعت که مرگ از پی زند هی
نظر بر جام جم کن تا بدانی
چه شد تخت قباد و افسر کی
کجا بهرام فارغ گشت از گور
کجا کی جان ز چنگش برد کی کی
مکن زینهار شمع ناله خاموش
مؤذن چون برآرد بانگ یا حی
دل بیناله از جان خشک و خالیست
شنو این نکته را بیپرده از نی
خرد از هر دو پا لنگ است می خور
مگر بیخود کنی این راه را طی
مکن مجذوب دست از ناله کوتاه
که من مردانگیها دیدم از وی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گل خندان خجل گردد بهاری
که تو رنگ از بهار و گل به آری
بسیم ومشک نازد جان ازیرا
که سیمین عارض و مشکین عذاری
نگار قندهاری قند لب نیست
[...]
پدید آورد آن را از هیولی
چهار ارکان بدین هر چار معنی
دیُم یک عندلیب خوشنوایی
که مینالید وقت صبحگاهی
به شاخ گلبنی با گل همی گفت
که یارا بی وفایی بی وفائی
همای کلک تو مرغی است لاغر
که از منقار او شد ملک فربی
هر آنکس کو تو را بیند بپرسد
که این خورشید تابنده است یا نی
بسا کاخا که محمودش بنا کرد
که از رفعت همی با مه مرا کرد
نبینی زآن همه یک خشت بر پای
مدیح عنصری ماندهست بر جای
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.