گنجور

 
مجذوب تبریزی

بیا ساقی که سردی می‌کند دی

تو هم گرمی بکن با آتش می

بیار آن آتشین لعل روان را

که خون را روح سازد در رگ و پی

سخاوت پیشه کن ساقی کز آتش

خلاصی یافت کفر حاتم طی

چرا بی‌می نشیند آن که مرگش

جدا هرگز نشد چون سایه از پی

بکش می تا نگردد زهره‌ات آب

در آن ساعت که مرگ از پی زند هی

نظر بر جام جم کن تا بدانی

چه شد تخت قباد و افسر کی

کجا بهرام فارغ گشت از گور

کجا کی جان ز چنگش برد کی کی

مکن زینهار شمع ناله خاموش

مؤذن چون برآرد بانگ یا حی

دل بی‌ناله از جان خشک و خالی‌ست

شنو این نکته را بی‌پرده از نی

خرد از هر دو پا لنگ است می خور

مگر بی‌خود کنی این راه را طی

مکن مجذوب دست از ناله کوتاه

که من مردانگی‌ها دیدم از وی

 
 
گوهر
عنصری

گل خندان خجل گردد بهاری

که تو رنگ از بهار و گل به آری

بسیم ومشک نازد جان ازیرا

که سیمین عارض و مشکین عذاری

نگار قندهاری قند لب نیست

[...]

باباطاهر

دیُم یک عندلیب خوشنوایی

که می‌نالید وقت صبحگاهی

به شاخ گلبنی با گل همی گفت

که یارا بی وفایی بی وفائی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
امیر معزی

همای کلک تو مرغی است لاغر

که از منقار او شد ملک فربی

هر آنکس کو تو را بیند بپرسد

که این خورشید تابنده است یا نی

نظامی عروضی

بسا کاخا که محمودش بنا کرد

که از رفعت همی با مه مرا کرد

نبینی زآن همه یک خشت بر پای

مدیح عنصری مانده‌ست بر جای

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه