گنجور

 
مجذوب تبریزی

چشم تر آخر به رویش بی‌نقاب انداختیم

دامن آلوده‌ای بر آفتاب انداختیم

اشک ما را با غبار دل نشاط دیگر است

ای خوش آن صندل که ماهم در گلاب انداختیم

عقل دوراندیش را دیدیم جز بیچاره نیست

این کتاب پر غلط را ما به آب انداختیم

همچو خواب آهوی فیض از چشم ما رم کرده بود

در کمینش خویشتن را ما به خواب انداختیم

باز با صد بی‌قراری بهر آن یک‌دانه خال

مرغ دل را خوش به دام اضطراب انداختیم

بی‌شکار از حلقهٔ خود دست نگشاید کمند

ما سر زلف تو را در پیچ و تاب انداختیم

غصه را با خون دل پیوسته بر سر میکشم

ای خوش آن افیون که ما هم در شراب انداختیم

تیر عاشق در کمین‌گاه ظفر جز آه نیست

صید را ما با دعای مستجاب انداختیم

سیر دارد دامن این دشت اما از کنار

ما نظر از دور بر موج سرآب انداختیم

تا هوای سلطنت مجذوب را بر سر فتاد

خویش را بر آستان بوتراب انداختیم

 
 
سلیم تهرانی

شب ز مستی شور در بزم شراب انداختیم

باده نوشان گل در آب و ما کتاب انداختیم

گفتگوی خط و رخساری دگر در خاطر است

خامه سر کردیم و مشکی در گلاب انداختیم

حسن می خواهند، مستان را به شمع و گل چه کار

[...]

واقف لاهوری

ما دل صدپاره در فکر شراب انداختیم

نسخه رنگین بود از غفلت در آب انداختیم

در چمن حرفی ز روی آتشین او زدیم

برگ گل را شعله‌سان در اضطراب انداختیم

جوش زد بی‌اختیار از دیدها سیلاب اشک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه