گنجور

 
مجذوب تبریزی

چشم تر آخر به رویش بی‌نقاب انداختیم

دامن آلوده‌ای بر آفتاب انداختیم

اشک ما را با غبار دل نشاط دیگر است

ای خوش آن صندل که ماهم در گلاب انداختیم

عقل دوراندیش را دیدیم جز قی چاره نیست

این کتاب پر غلط را ما به آب انداختیم

هم‌چو خواب آهوی فیض از چشم مارم کرده بود

در کمینش خویشتن را ما با خواب انداختیم

باز با صد بی‌قراری بهر آن یک‌دانه خال

مرغ دل را خوش به دام اضطراب انداختیم

بی‌شکار از حلقه خود دست نگشایند کمند

ما سر زلف تو را در پیچ و تاب انداختیم

غصه را با خون دل پیوسته بر سر می‌کشم

ای خوش آن افیون که ما هم در شراب انداختیم

تیر عاشق در کمین‌گاه ظفر جز آه نیست

صید را ما با دعای مستجاب انداختیم

سیر دارد دامن این دشت اما از کنار

ما نظر از دور بر موج سرآب انداختیم

تا هوای سلطنت مجذوب را بر سر فتاد

خویش را بر آستانت بر تراب انداختیم