گنجور

 
مجذوب تبریزی

یار از ما جان و ما از یار ساغر خواستیم

جان به جان دادیم و جان بردیم و دیگر خواستیم

ساغر بسیار با یک جان نمی‌شد خواستن

جان گرفتیم از لبش هر بار و به‌تر خواستیم

نامناسب را در این در آب‌رو دیدیم نیست

آب‌رو از درگهش با دیده تر خواستیم

هر دو عالم را به یک جا خواستن ممکن نبود

پادشاهی در لباس فقر از این در خواستیم

خاکساری در طریقت کیمیای عزت است

در رهش هر چند افتادیم به‌تر خواستیم

عشق دام امتحان گسترد زاهد سبحه خواست

برهمن زنار و ما زلف معنبر خواستیم

در جهاد آرزو مردانه تا بستیم صف

از توکل جوشن و از همت افسر خواستیم

در فلک بشاره فتح و بشارت کوفتند

از دعای اصل دل هر جا که لشکر خواستیم

از جهان و سرخ و زردش کس وفا هرگز ندید

از سر این رنگ‌ها چون بوی گل برخاستیم

دولت دیدار او مجذوب آسان رو نداد

از سر جان بارها از جان و دل برخاستیم