گنجور

 
وفایی مهابادی
 

عبیدالله رئیس مرشدان و قطب کامل‌ها

به بزم خاص از رحمت نگاهی کرد بر دل‌ها

به جوش آمد سپاه عشق در میدان حاصل‌ها

«ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها»

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

چو گل در پردهٔ صورت سر مویی بیاراید

ز جان بلبل مسکین قرار و صبر برباید

قیامت خیزد آن ساعت جمال خویش بنماید

به بوی نافه‌ای کآخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

بزن تیغی به راه خود شهیدم کن سرت گردم

اگر برگردم از تیغ جفاهای تو نامردم

اگر دل بود اگر دین هر دو قربان سرت کردم

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

چنان تیری ز مژگان توام بر دل رسید آخر

ز چشم خون‌فشانم پاره‌های دل چکید آخر

طبیب من به جز دیوانگی در من ندید آخر

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

دلا از جان و دل بگذر چو جانان ترک جان گوید

سعادت کار فرما هر چه یار مهربان گوید

که بلبل در فراق گل به فریاد و فغان گوید

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

در آن محراب ابرو بس که بردم سجده چون سایل

که تا بینم جمال یار خود بی‌پرده و حایل

صبا بر طوق غبغب گرد چین چین طره‌اش مایل

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

وفایی‌وار روزی تا در میخانه رو حافظ

بنه از بهر جام می! دل و جان در گرو حافظ

شراب بی‌خودی بستان ببر عمری ز نو حافظ

حضوری گر همی‌خواهی ازو غایب مشو «حافظ»

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و أهملها