گنجور

شمارهٔ ۵۳

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

بیار ساقی باقی بریز برمن حادث

میّ قدیم که تا وارم ز دست حوادث

چو در زمین دلم تخم مهر خویش فکندی

بآب دیده برویان که نیست زرع تو حاث

از آن شراب بکنعان نوح اگر برسیدی

نگشتی غرقه طوفان چو سام و حام و چو یافث

ببوی باده توان مرو و باز زنده توان شد

که همچنان که محیط است هست محیی ‌و باعث

دلا بخود سفری کن درون خود سفری کن

که هیچ کار نیاید ز مرد کاهل ولابث

درون مجلس مردان بخور شراب تجلی

شراب مرد تجلی بود نه ام خبائث

شراب تجلی زدست خویش دهد دوست

از آنکه باده باقی است در فنای تو باعث

چومغربی ز میان شد نشست یار بجایش

خوشا کسیکه بود اثرش خلیفه و وارث



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن