گنجور

 
شمس مغربی
 

تا تو اندر مراتب عددی

گه دهی و گه هزار و گاه صدی

لب را قشر و قشر را لبی

جسم‌را روح و روح را جسدی

نیستی هیچ خالی از کثرت

تا درین معرض و درین صددی

گاه ابری و گاه بارانی

گاه بحری و گه برآن زبدی

بلبل نوبهار بستانی

گلرخ و ماه روی و سرو قدی

خوبی روی هر پریرویی

زیب و هر زلف و خط و خال و خدی

بحقیقت ترا جهان ولد است

گرچه او را ت این زمان ولدی

گرچه در اسم و نعت بسیاری

لیک در ذات واحد احدی

پیش از این بود مغربی ازلی

مدتی شد که گشته ابدی