گنجور

شمارهٔ ۱۶۶

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

چو تافت بر دل و بر جانم آفتاب تجلی

بسان ذرّه شدم در فروغ و تاب تجلی

رهیدم از شب دیجور نفس و ظلمت تن

ز عکس پرتو انوار آفتاب تجلی

تنی چو طور و دلی چون کلیم میباید

که آورد بمیقات دوست تاب تجلی

از این حدیث چه کشته است حادث از حدسان

طهارتی نتوان یافت جز بآب تجلی

چو شد خراب تجلی دلم طهارت یافت

خوشا عمارت آندل که شد خراب تجلی

نقاب ما و من از پیش دیده‌ام برخاست

چو رخ نمود مرا یار از نقاب تجلی

دلا بمجلس رندان پاکباز درآ

ز دست ساقی باقی بخور شراب تجلی

شراب ناب تجلی رهاندت از خود

دلا مباش دمی بی‌شراب ناب تجلی

ز مغربی نتوان یافت هیچ نام و نشان

از آنزمان که نهان گشته در قباب تجلی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام