گنجور

شمارهٔ ۱۳۵

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

دلبری دارم که در فرمان او باشد دلم

همچو گوئی در خم چوگان او باشد دلم

هر زمان هر جا که می خواهد دلم را میبرد

زان سبب پیوسته سر‌گردان او باشد دلم

هیچ با خود می‌نیاید تا بکی گوئی چنین

واله و آشفته و حیران او باشد دلم

عرضه عالم چو نیک آید که چوگان او

لاجرم میدان که جولان او باشد دلم

دل بهر نقشی که او خواهد برآید هر زمان

کان در او گوهر ز بحر و کان او باشد دلم

بهر مهمانی دل خوان تجلی میدنهد

هر زمان از بهر آن مهمان او باشد دلم

چونکه گردد موج زن دریای بی پایان او

ساحل دریای بی پایان او باشد دلم

لولو و مرجان او خواهی ز بحز دل طلب

زانکه بحر لولو و مرجان او باشد دلم

مغربی از بحر و ساحل بیش ازین چیزی مگوی

زانکه دائم قلزم و عمان او باشد دلم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.