گنجور

 
شمس مغربی
 

دل من آیینه تست مصفا دارش

از پی عکس رخ خویش مهیّا دارش

رخ زیبای ترا آینه میباید

از برای زرخ زیبای تو زیبا دارش

حیف باشد که بود نقش من و باد روی

از پی نقش توئی نقش من و ما دارش

خلوت خاص پر از شورش و غوغا خوش نیست

خالی از ولوله و شورش و غوغا دارش

چو تماشای رخ خویش در او خواهی کرد

پاک از بهر نظرگاه و تماشا دارش

چونکه چوگان سر زلف ترا گوی بود

دایماً گوی صفت بیسر و بی پا دارش

گاه مشتاق تر از دیده و امق سازش

گاه معشوق تر از چهره عذرا دارش

گرچه ساحل بود از موج مدارش خالی

ور چو دریاست پر از لولو لالا دارش

مغربی مفرد و یکتاست دلارام رام

مظهر اوست دلت مفرد و یکتا دارش