گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

عشق تو هر لحظه فزون می شود

دل ز غمت قطره خون می شود

در هوس سلسله زلف تو

عقل مبدل به جنون می شود

روی تو نادیده مه چارده

بنگرش از غصه که چون می شود

گمشدگان را به طریق نجات

مهر رخت راهنمون می شود

بس که گران است سر از جام عشق

زیر سرم دست ستون می شود

عالمی از مستی چشمت خراب

چشم تو خود مست کنون می شود

عشق تو ورزیم که سلطان عقل

در کف عشق تو زبون می شود

شوق تو جوییم که از بار آن

قیامت افلاک نگون می شود

در دل خسرو نگر آن آتش است

کز دهنش دود برون می شود