گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

بر رخت چون زلف پر خم بگذرد

آه من زین سقف طارم بگذرد

تا کند خیل خیالت را طلب

بر رخ من گریه دم دم بگذرد

وصلت آخر یک شبم روزی شود

روزی آخر این تب غم بگذرد

بر دلم دی تیر زد چشمت، گذشت

ور زند امروز، آن هم بگذرد

هر دم از تلخی آن شیرین لبت

شربت عیش من از سم بگذرد

نگذرانی مرهمی بر درد من

درد من، ترسم، ز مرهم بگذرد

بنده خسرو از حریم وصل تو

وای اگر ناگشته محرم بگذرد