گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آید

لیک از آنگونه که او رفت، کجا باز آید؟

رفت و باز آمدنش تا به قیامت نبود

ای قیامت، تو بیا زود که تا باز آید

ای صبا، از سر آن کوی غباری به من آر

مگر این دل که ز جا رفت به جا باز آید!

یارب، این سرو در آن باغ نه تنها مانده ست

باز پرسم خبر از باد صبا، باز آید

چند روز است کزین سو گذری می نکند

باز گویید، مگر جانب ما باز آید!

خسروا، رفتن او نه ز پیش آمدن است

به دعا ساز، خدایا، به دعا باز آید