گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

مست من بی خبر از بزم چو در خانه شود

جان به همراهی آن نرگس مستانه شود

دشمن جان خودم پیش تو، ای تیرانداز

دوست نبود که بلا ببیند و بیگانه شود

در تو حیرانست نمی داند نظارگیت

آن گهی خواهد دانست که در خانه شود

می کنم شکر جفایت که چوشه ریزد خون

بندگان را همه گفتار ندیمانه شود

ای بسا خلق که زنار مغان خواهد بست

باش تا زلف تو در کشمکش شانه شود

با چنان سلسله زلف که لیلی دارد

حق به دست دل مجنونست که دیوانه شود

ساقیا، بو که نظر بر شودم بر نظرت

باده می ریز که تا بر سر پیمانه شود

بسکه پروانه شود سوخته شمع ز عشق

عارف از سوختگی عاشق پروانه شود

همه شب خسرو و افسانه یار و هر بار

قدری گوید و سر بر سر افسانه شود