گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

بشکفت گل در بوستان آن غنچه خندان کجا

شد وقت عیش دوستان آن لاله و ریحان کجا

هر بار کو در خنده شد چون من هزارش بنده شد

صد مرده زان لب زنده شد، درد مرا درمان کجا

گویند ترک غم بگو، تدبیر سامانی بجو

درمانده را تدبیر کو، دیوانه را سامان کجا

از بخت روزی با طرب خضر آب خورد و شست لب

جویان سکندر در طلب تا چشمه حیوان کجا

می گفت با من هر زمان گر جان دهی، یابی امان

من می برم فرمان به جان، آن یار بی فرمان کجا

گفتم تویی اندر تنم یا هست جان روشنم

گفتی که آری آن منم، گر آن تویی، پس جان کجا

گفتی صبوری پیش کن، مسکینی از حد بیش کن

زینم از آن خویش کن، من کردم، این و آن کجا

پیدا گرت بعد از مهی در کوی ما باشد رهی

از نوک مژگان گه گهی آن پرسش پنهان کجا

زین پیش با تو هر زمان می بودمی از همدمان

خسرو نه هست آخر همان آن عهد و آن پیمان کجا