گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

گر مه چو تو با جمال باشد

خورشید کم از هلال باشد

بر روی زمین نظیر رویت

در آینه هم خیال باشد

ما را که به دیدنت هلاکیم

نادیدن تو چه حال باشد؟

در عهد تو، وانگهی صبوری

ای دوست، کرا مجال باشد

می خواهم سیر بینم آن رخ

گر دستوری ز خال باشد

می کن ستم و جفا که خوبی

گر لطف کنی وبال باشد

بنمای به گاه کشتنم روی

تا خون منت حلال باشد

کوته عمر است عاشق، ار چه

روزیش هزار سال باشد

تا کی سخن وفا، رها کن

خوبی و وفا محال باشد

بوسی ست طمع دل رهی را

اندازه این سؤال باشد

بشنو ز کرم حدیث خسرو

هر چند ترا ملال باشد