گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

صبا آمد، ولی دل بازنامد

غریب ما به منزل باز ماند

به دریا غرقه شد رخت صبوری

که کشتی سوی ساحل بازماند

دل ما رفت با محمل نشینی

رود جان هم که محمل باز نامد

گرفتار است دل، ای پندگو، بس

کزین افسانه ها دل بازنامد

به عشقم مست بگذارید، زیراک

کس از میخانه عاقل بازماند

خلاص غیر کن، ای زلف لیلی

که مجنون را ازان دل بازماند

نصیحت زندگان را کرد باید

کز افسون مرغ بسمل بازنامد

به وادی غمش گم گشت خسرو

که کس از راه مشکل بازنامد