گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

دلی دارم که جز جانان نخواهد

همین معشوقه خواهد، جان نخواهد

گر جان خواهد از وی خوبرویی

روان بدهد، ز من فرمان نخواهد

مرا گویند، سامانی نداری؟

کسی از عاشقان سامان نخواهد

گذر در کوی ما آن دوزخی راست

که جا در روضه رضوان نخواهد

سر من زین پس و شمشیر خوبان

کسی تا خون من زایشان نخواهد

مفرما صبر کان را هر که دیده ست

صبوری از من حیران نخواهد

غم آمد در دل تنگم، ندانست

که در تنگی کسی مهمان نخواهد

برنجم، گر تو خسرو را نخواهی

تو خواهی، لیک این حرمان نخواهد