گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

چو نقش صورتش در آب و گل ماند

دلم در بند خوبان چگل ماند

بدان میم دهان زد غنچه لافی

به صدرو پیش آن رو منفعل ماند

گل سیراب من در باغ بشکفت

گل صد برگ از رویش خجل ماند

خدنگ غمزه ترکان شکاری

گذشت از دل، ولی پیکان به دل ماند

چو دید آن قد و آن قامت صنوبر

ز حیرت در چمن پایش به گل ماند

به شهر عشق هر کو رفت، روزی

گرفتار هوای معتدل ماند

به قربان خون خسرو ریز، مندیش

که قتل او مباح و خون بحل ماند