گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت

گر عشوه اینست جان و جهان می توان گرفت

رویت به زلف، بس دل و جانها که صید کرد

این گل به دام خویش چه خوش بلبلان گرفت

هر تیر غمزه ای که بینداخت بر دلم

دل چون الف میانه جانش روان گرفت

در گریه نام زلف تو بگذشت بر زبان

گریه گره ببست و ز حیرت زبان گرفت

جانم زبان تست درو هست هم سخن

گفتی نمی توان که نباشد، به جان گرفت

خلق رقیب بسته شد از رغبت تنم

ای وای بر سگی که به حلق استخوان گرفت

سلطان ملک عشق تو خسرو به حکم شد

تا سوی بی نشانی رویت نشان گرفت