گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

مردم از کوی تو چون بیدل نرفت

هر که در میخانه شد عاقل نرفت

عمر در سر شد به رسوایی عشق

وین هوس از جان بی حاصل نرفت

مهر رویش در دلم پنهان نماند

آفتاب اندر حجاب گل نرفت

کاروان بگذشت و محمل ماند دور

وز دل من یاد آن محمل نرفت

برکشیدم تنگ تن را سوی صبر

لاشه لاغر بود تا منزل نرفت

ما و غرق بحر هجران، چون کنیم

کشتی درویش در ساحل نرفت

با کسی وقتی وصالی داشتیم

سالها بگذشت و آن از دل نرفت

شکر کن، خسرو، بلای عشق را

زانکه این فیض است، گر قابل نرفت