گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است

زین جهانش چه خبر کو به جهانی دگر است

بس که از خون دلم لاله خونین بشکفت

هر کجا می نگرم لاله ستانی دگر است

ای طبیب، از سر بیمار قدم باز مگیر

چاره ای ساز که بیمار زمانی دگر است

عاقبت خواستی از من چو دل من، آن نیز

در سر کوی تو آن وصف و نشانی دگر است

حاصل از دوست به جز گریه ندارم، لیکن

در دل یار یقینم که گمانی دگر است

یک سر موی میان تو عجب باریک است

هر سر موی تو زان نکته بیانی دگر است

افتاب، ار چه زاعیان جهانست، ولیک

بررخ خوب تو آن هم نگرانی دگر است

شد به بوسی ز لبت خنده چو خسرو جاوید

کز لطافت لب شیرین تو جانی دگر است