گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ز من برگشته ای، جانا، ندانم با که می سازی؟

حدیث ما نمی پرسی، که داند با که همرازی؟

کلاه اندازد از سر گاه دیدن قامت خوبان

تو سر می افگنی، جانا، مکن چندین سرافرازی

نوازش می کنی و جان برون می آید از حسرت

توانی مردمی کردن که چشمی بر من اندازی

دلم گر کافری ورزید گریه چیست، ای دیده؟

چو نتوانم که بستانم، مکن بیهوده غمازی

مرا بر جان رسیده زخم و او مشغول ناز خود

شکاری می طپد در خون و ترک مست در بازی

بقای شمع باد، ار صد هزاران چون تو می میرد

ایا پروانه مقبل که بر آتش به پروازی

چو جانان کرد جا در دل، تورو، ای جان بی حاصل

که با سلطان به یک خانه گدایی را چه انبازی؟

ز درد آگه نه ای، ای پارسا، زان می دهی پندم

اگر چون من شوی بی دل، بدین گفتن نپردازی

چه درد سر دهی، خسرو، ز گفت و گوی خویش او را

چه نالی اندران بستان، نه بس مرغ خوش آوازی؟