گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری

مرا کش ارز که برای شکار می گذری

ز دوستان که به جولانگه تو خاک شدند

به شوخی تو که ای شرمسار می گذری

هزار دل به دوال عنایت آویزان

تو بر شکسته از ایشان سوار می گذری

جراحتی به جز این نیست آشنایان را

که آشنایی و بیگانه وار می گذری

چه مرهمی که فزون است در دم، ار چه دمی

هزار بار به جان فگار می گذری

تو مست خراب چه دانی که تا چه می گذرد؟

در آن دلی که به شبهای تار می گذری

تو در درون دل تنگ من خلی همه شب

گلی، ولی به دلم همچو خار می گذری

قرار وصل خوش است ار چه دیر می بینم

ولی چه سود که زود از قرار می گذری

بلاست ناله خسرو، برون میا زین بیش

که مست می رسی و در خمار می گذری