گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

آمد آن شادی جان بر ما دی

شادی افزود مرا بر شادی

پایش افتادم و لب بگرفتم

گفت، بگذار، کجا افتادی؟

گفتم آن کردم، چون باد صبا

از دل غنچه گره نگشادی

سرو در آرزوی بندگیت

گله ها می کند از آزادی

یاد داری که از این پیش ز لطف

باده بر یاد خودم می دادی

کرد بیداد تو بر خسرو جور

نستد دارویی از بیدادی

 
 
 
sunny dark_mode