گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

رخساره مکن راست به جایی که تو باشی

ور راست کنی، طرفه بالایی که تو باشی

گفتی چو ببینی رخ ما را غم خود خور

از جان که کند یاد به جایی که تو باشی؟

از دیده نیفتد گذرش بر تو نگویی

تا خاک شوم در ته پایی که تو باشی

شاید که نیاری به نظر ملک جهان را

در کلبه احزان گدایی که تو باشی

خلقی به دم سرد بمیرد به درت، آنکه

خورشید نتابد به سرایی که تو باشی

خسرو، اگر از شعر برانی سخن عشق

احسنت، زهی شعر سرایی که تو باشی