گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

مکش به ناز مرا، ای به ناز پرورده

مریز خون مسلمان به جرم ناکرده

مرا بکشت لب جان ستان تو، هر چند

مفرحی ست به آب حیات پرورده

ببخش قندی از آن لب که پیش از آن نامید

هم از خیال لبت وام کرده ام خورده

بترس از آنچه به شب یا به خواب کرده دراز

هزار کس به دعا دسبها برآورده

دریده پرده دل را فراق و جان ره یافت

هنوز چند کنم پیش مردمان پرده

بدان که من ز شبیخون هجر جان نبرم

چنین که صبر من آواره گشت در پرده

چه جای پند و نصیحت چو من ز دست شدم

چه سود نعل زر اکنون که لنگ شد زرده

برآر یک نفس، ای صبح تیره، روز امید

مگر سفید شود این شب سیه چرده

به سر چگونه برد راه خسرو مسکین

ضعیف موری و بار فراق صد مرده