گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

مدار جان من از بهر جان ما روزه

از آنکه جانی و جان را دهد عنا روزه

لب پر از می و گویی که روزه می دارم

تو خود بگوی که باشد چنین روا روزه

اگر تو روزه برای خدای می داری

مدار بیش برای خدای را روزه

ز دیده ساخته ام شربتی، ولی نخوری

اگر به روزه ترا خوش بود، خوشا روزه

یک ابرویت نگرم، روزه گیرم از پی وصل

به دیدن مه ابرو کنم قضا روزه

ببرد تشنگی خلق را که از لب تو

به آب چشمه حیوان شد آشنا روزه

به نوحه کرد لبالب لبان خسرو را

فقاع از آن لب شیرین گشاد تا روزه

 
sunny dark_mode