گنجور

 
جامی

نشاید ای مه خورشید رخ تو را روزه

که نیست بر مه و خورشید هیچ جا روزه

تن تو کاهد و جان هزار سوخته دل

مکن مکن که نباشد تو را روا روزه

بسی نماند که سازد چو ماه نو باریک

مرا فراق جمال تو و تو را روزه

هزار رخنه بود در نماز و روزه ز تو

کجا تو کافر خون خواره و کجا روزه

ز روزه خوردن ماهی مدار بیم گناه

که ما به عذر تو داریم سالها روزه

ز هر چه غیر تو بستیم راه دیده و دل

که نیست بهتر ازین در طریق ما روزه

چو نیست بر شکرش دسترس تو را جامی

به آب دیده و خون جگر گشا روزه

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

مدار جان من از بهر جان ما روزه

از آنکه جانی و جان را دهد عنا روزه

لب پر از می و گویی که روزه می دارم

تو خود بگوی که باشد چنین روا روزه

اگر تو روزه برای خدای می داری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه