گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

همه شب رود رهی رو به ره صبا نشسته

همه کس به خواب راحت، من مبتلا نشسته

غرضی ورای امکان چه خیال فاسد است این

هوش جمال سلطان به دل گدا نشسته

نفسی فرو نبردم که نه انده تو خوردم

تو بگو که چون زیم من به در هوا نشسته

تو در آی و غمزه ای زن که نهند پیش بت سر

به ستانه ای که باشد صف پارسا نشسته

ببر، ای دل اسیران، به کجا گریزم از تو

به حوالی دو چشمت حشم بلا نشسته

همه شب صبا به بویت، من سوخته چه گویم؟

که چهاست در دل من ز دم صبا نشسته

تو ز ناله من از من سزد ار جدا نشینی

که ز دست خویش من هم ز خودم جدا نشسته

اگرست رسم خوبان که به سر شوند راضی

منم این که اندرین ره به ره رضا نشسته

سر کوی تست خسرو شب و روز، چون کنم من

که توام نمی گذاری نفسی به ما نشسته