گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

تا دل ز توام به غم نشسته

جان در گذر عدم نشسته

بر خاک در تو من مقیم

مانند سگ حرم نشسته

هر کس که بدید حسن رویت

در خانه زهد کم نشسته

آن خط غبار بر عذارت

چون هندوی پشت خم نشسته

هستم به رقیب ناکس، ای دوست

چون خار به گل دژم نشسته

مهر از هوش رخ تو هر شب

تا وقت سحر به غم نشسته

از دولت وصل تست خسرو

بر مسند و تخت جم نشسته