گنجور

شمارهٔ ۱۶۳۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون بستدی دل من، پرسشم کن به ازین

بردی چو جان ز تنم، تیرم مزن ز کمین

زان ره که خنده زنان آیی چو سرو روان

خواهم که هم به زمان خاکی شوم به زمین

ای بنده مهر و مهت، صد جان ته کلهت

گشتم چو خاک رهت، دامن ز بنده مچین

دل در غم چو تو مهی جان مرگم چو تو نه ای

از مرهم چو تو نهی، دردم فزون شد ببین

از خنده چون نمکی ریزی ز لب دمکی

ملک دو جم نه یکی گیری از آن دو نگین

از من به سوی دیگر بر مشکن و مگذر

کن هر چه هست دگر بر جان من مکن این

ای لاله، از تو خجل، سرو از تو پای به گل

بنشسته ای چو به دل، لختی به دیده نشین

رویت بلای جهان، عشق تو داغ نهان

لعل تو راحت جان، زلف تو آفت دین

نآیی به دست مرا، خسرو کجا، تو کجا!

ماهی مگر به سما یا حور خلد برین؟



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن (بسیط مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.