گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

نمی داند مه نامهربانم

که دور از روی خوبش بر چه سانم؟

چو زلف بیقرارش بیقرارم

چو چشم ناتوانش ناتوانم

برو باد و گدایی کن به کویش

بگو با آن مه نامهربانم

«که گرچه می نهی بار فراقم

وگرچه می زنی تیغ زبانم

هنوزم مهرت اندر سینه باشد

اگر در خاک ریزد استخوانم »

بپرس از شمع حال سوز خسرو

که تا گوید که شبها بر چه سانم

 
sunny dark_mode