گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

گرم روزی به دست افتد کمند زلف دلبندش

ستانم داد این سینه که بی دل داشت یک چندش

ز خوی تلخ او بر لب رسیده جان شیرینم

هنوز این دل که خون بادا به صد جان آرزومندش

خزان دیده نهال خشک بود از روزگار این جا

در آمد باد زلف نیکوان، از بیخ بر کندش

چه جای پند بیهوده دل شرگشته ما را

نه آن دیوانه ای دارم که بتوان داشت در بندش

شتاب عمر من بینی، مبر از دوستان، ناجا

گره بگسل ز تن جان را که دشوارست پیوندش

حیاتم بی تو دشوارست کاین دل بی تو بد خوشد

به جان و زندگانی چون توانم داشت خرسندش

نمی بینم خلاص جان نابخشوده خسرو

مگر بخشایش آرد از کرم کیش خداوندش