گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

لب نگر وان دهان خندانش

وان خم طره پریشانش

روی چون بامداد تابستان

زلف همچون شب زمستانش

تیر بالای او بخست مرا

از گشاد ره گریبانش

دامن از ما همی کشد امروز

چنگ ما روز حشر و دامانش

کوفته ماند شخص چون زر من

از دل سخت همچو سندانش

چون فرو برد در دلم دندان

جان فرستم به مزد دندانش

دل من گشت خون و خون دلم

آب شد در چه زنخدانش

خسروا، پرسشی بکن که به دل

خار دارم ز نوک مژگانش