گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیز

به دلخوشی می صافی به جام روشن ریز

شراب و شاهد و مطرب به مجلس آر، کنون

که در صبوح نشسته ست صوفی گه خیز

چو رفت توبه ام، ار صاف نیست، درد سیاه

بیار و در کله صوفیانه من ریز

به درد عشق بمیرم، ولی دوا چه کنم؟

ز روی خوب میسر نمی شود پرهیز

ره حجاز بزن، گریه خرابی من!

نشان هجر و بیابان ببر ز راه حجیز

پیاله ام به لب و خون چکان ز دیده من

چه خوش همی خورم آن باده های خون آمیز

بکش مرا ز تن و از فراق باز رهان

که زنده گردم ازین مردن خیال انگیز

مدام جرعه خود ریز بر سر خسرو

ز بعد مردن و بر گور بالشش آویز

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

همی برآیم با آن که برنیاید خلق

و برنیایم با روزگار خورده کریز

چو فضل میرابوالفضل بر همه ملکان

چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز

عسجدی

نبود با او هرگز مرا، مراد دو چیز

یکی ز عمر نشاط و یکی ز شادی نیز

مسعود سعد سلمان

مرا ز رفتن معشوق دیده لؤلؤ ریز

ورا ز آمدن شب سپهر لؤلؤ ساز

انوری

چهار چیز همی خواهم از خدای ترا

بگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز

به پات اندر خار و به دستت اندر مار

به ریشت اندر هار و به سبلت اندر تیز

ادیب صابر

زمن به قهر جدا کرد روزگار سه چیز

چنان سه چیز که مانند آن ندانم نیز

یکی لباس جوانی دوم امید و امل

سیم حلاوت دیدار دوستان عزیز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه