گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

شربت و صلت نجویم کار من خون خوردنست

من خوشم تو مرهم آنجاها رسان که آزردنست

جان من از مایهٔ غمهای تو پرورده شد

خلق غم گویند و نزد بنده جان پروردنست

کشتن من بر رقیب انداز وخود رنجه مشو

زانکه خون چون منی نه لایق آن گردن است

چاک دامن مژدهٔ بد نامیم داد ای سرشک

یاریش کن کو مرا در بند رسوا کردن است