گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

بیکار دلی باشد کو را نبود دردی

کاهل فرسی باشد کزوی نجهد گردی

دردی که بود از عشق جانم به فدای آن

خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی

شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست

گه مرده و گه زنده آهی و دمی سردی

شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینی

یک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی

زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شد

دارم همه شب چشمی چون دست جوان‌مردی

گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسرو

خندید که عاشق را به زین نبود خوردی