گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

تاب زلفت سر به سر آلودهٔ خون من است

گرنخواهی ریخت خونم زلف را چندین متاب

گل چنان بی آب شد در عهد رخسارت که گر

خرمنی ازگل بسوزی قطره‌ای ندهد گلاب

خط تو نارسته می‌بنماید اندر زیر پوست

بر مثاب سبزهٔ نورسته اندر زیر آب

مست گشتم زان شراب آلوده لب های تنک

مست چون گشتم ندانم چون تنک بود آن شراب

گرم و سردی دید این دل کز خط رخسار تو

نیمه‌ای در سایه ماندو نیمه‌ای در آفتاب

چون شدی در تاب از من داد دشنامم رقیب

سگ زبان بیرون کند چون گرم گردد آفتاب

شب زمستی چشم تو شمشیر مژگان برکشید

خواست بر خسرو و زندگی در میان بگرفت خواب