گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

چو غنچه تا، دل بستم ای بهار جوانی

به هیچ جا ننشستم که جامه‌ای ندریدم

اگر به تیغ سیاست مرا جداکنی از خود

ز تو برید نیارم ولی زخویش بریدم

به عین بی‌هوشیم رخ نمود و گفت که چونی

چه تشنگی برد آبی که من به خواب بدیدم