گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

سوز دلم بدید و ز دیده نمی نریخت

این یار خانه سوخته را این قدر نبود

دوش آمدی و معذرتی گر نکرد من

معذور دار زانکه ز خویشم خبر نبود

بیگانه وار از سر ما سایه برگرفت

ما را ز آشنایی او این گمان نبود

گل آمد و به باغ رسیدند بلبلان

وان مرغ رفته را هوس آشیان نبود

یارب که دوش غایب من خانهٔ که بود

تشویش این چراغ ز پروانهٔ که بود؟