گنجور

 
کمال خجندی
 

شمعی که به رخسار نکو بودی گرم

دید آن رخ و چون موم شدش آن دل نرم

پیش قد و چشم و خدمتش در بستان

نرگس ز حیا برآید و یرو از شرم