گنجور

 
کمال خجندی
 

بر من بیدل اگر جور و ستم فرمودی

لطف بسیار نمودی و کرم فرمودی

تا به صاحب نظری از همه باشم افزون

سرمه چشم من از خاک قدم فرمودی

گفت پیش رقیبان دهمت صد دشنام

باز مرسوم دعاگو ز چه کم فرمودی

نامه شان پیش خودم خوان که ز دور آمده ام

چون دویدن پسرم همچو قلم فرمودی

ن ت من ز سر خوان کرم غصه و غم

گفته بودی که نفرمایم و هم فرمودی

دگر از خون دل ریش شرابم فرمای

چون کباب از جگر سوختهام فرمودی

راندیم از در و خون شد دل مکین کمال

از چه آزردن آفری حرم فرمودی