گنجور

 
کمال خجندی
 

این چه نبهاست وین چه شیرینی

وآن چه گفتار و آن شکر چینی

صورت جان در آب عارض بین

با چنان رخ رواست خود بینی

گرمنت پیش خویش بنشانم

تو نه آن آتشی که بنشینی

سوز جانم که کشته آنم

ریز خونم که تشنه اینی

زاهدا مستم از لبش منو تو

بیخبر از شراب رنگینی

در نگیرد به هیچ نر آتش

دامن از آه ما چه در چینی

چو فتادی به زلف یار کمال

بینی افتادگی و مسکینی