گنجور

 
کمال خجندی

لیست آن بگو با شکر خورده ای

ز خود خورده باشی اگر خورده ای

چرا میدهد زآن دهان بوی جان

چو دایم ز لبها جگر خورده ای

گرم با سگ خویش بخشی نصیب

غم من ازو بیشتر خورده ای

ترا با من ای کاه یکرنگی است

مگر با رخ بنده زر خورده ای

از المطاف آن غمزه ای دل منال

چو هر لحظه تیری دگر خورده ای

از سرگشتگیهای ما ای صبا

تو دانی که گرد سفر خورده ای

چو آن سرو دیدی یقین دان کمال

که از شاخ امید بر خورده ای

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode