گنجور

شمارهٔ ۹۵۸

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ای

بقامت این علم فتنه بر فراخته ای

بمهر تو ز زدم صافتر من بیدل

چو قلب نیست مرا از چه رو گداخته ای

حسود را رگ جان همچو چنگ در نزع است

از آن نفس که چو نی خوشترم نواخته ای

تو مرغ آن حرمی دانم ای رقیب و مرا

فغان زنست که بیهوده گو چر فاخته ای

بگفتی از همه خوبان مراست روی نکو

بدت میاد که خود را تکو شناخته ای

به آن دو طرف کج باز عشق چون بازیم

چنین که بازوی ما را به بند ساخته ای

کمال فارد لعبه نظر نوئی کامروز

بدان دهان و میان غایبانه باخته ای



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.