گنجور

 
کمال خجندی
 

چاره کس نکند غمزه خونخواره تو

خون نگرید چه کند عاشق بیچاره تو

کرد با خاک سر و جان عزیزان هموار

داغ پیوسته و درد غم همواره تو

هر کسی راز دل ریشه بود ناله و آه

ناله ماه ز دل سختتر از خاره تو

انه منم از وطن افتاده غریب نو و بس

ای مقیمان و غریبان همه آواره تو

روز حشر از دل عاشق به جز این نیست سؤال

که چه آمد به نو از بار ستمکاره تو

گر کنی پرده ز رخ دور مرانه چشم مرا

بود لایق و شایسته نظاره تو

چند پوشیده بر آئی چو شنودندة کمال

فی جینی از خرقه صد پارهٔ تو