گنجور

شمارهٔ ۸۸۸

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

آنکه رنگی نیست کس را از لب رنگین او

باد جان من فدای عشوه شیرین او

دامن وصلش اگر بار دگر افتد به چنگ

ما و شبهای دراز و گیوی مشکین او

دل به چندین آبگینه جانب او رفت باز

مخت غافل بود مسکین از دل سنگین او

گو بپرس از حال رنجوری که غیر از آب چشم

کس نیاید ز آشنایان بر سر بالین او

عاشقی و مسکنت چندانکه راه و رسم ماست

هست عیاری و شوخی شیوه و آئین او

با قدش نرگس برابر دید روزی سرو را

خاک زد باد صبا در چشم کوته بین او

حاصلی از گریه هم چندان نمی بینم که هست

در من آن آتش که هر آبی دهد تسکین او

گرچه سلطانی و داری حکم بر جان کمال

رحمتی کن تا توانی بر دل مسکین او



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید